تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

تبلیغات


يك داستان




    یک بار پدر بسیار ثروتمندی بسرش را به روستا برد تا با طرز زندگی فقیر آنجا

    آشنا شود . آنان دوشبانه روز را در مزرعه ای خانواده ی بسیار فقیری گذراندند .

    در برگشت پدر از پسر پرسید سفر چه طور بود ؟

    عالی بود .

    زندگی مردم فقیر را دیدی ؟

    بله ، پدر .

    چه از آنان یاد گرفتی ؟

    ما یک سگ داریم ولی آنان چهار سگ دارند .استخر ما تا وسط باغ کشیده شده

    اما رودخانه انان بیپایان است . چراغها سراسر باغ ما را روشن می کنند ، ولی

    شبها ی آنها را ستاره ها روشن می کنند . ما فطعه زمین کوچکی برای زندگی

    داریم ، ولی مزارع آنها وسیع است . ما غذایمان را می خریم ، آنان مواد غذایی

    خود را پرورش می دهند . دیوارها و کاوصندوق از اموال ما محافظت می کنند

    ولی دوستانشان از آنها حمایت می کنند .

    پدر با شنیدن این حرف ها ساکت شد .

    پسر افزود : پدر ممونم به من نشان دادی که ما چقدر فقیریم .


    این مطلب تا کنون بار بازدید شده است.
    ارسال شده در تاریخ پنجشنبه 11 دي 1348 [ گزارش پست ]
    منبع
    برچسب ها : آنان ,
    يك داستان

تبلیغات


    Ads1

پربازدیدترین مطالب

آمار امروز دوشنبه 30 مرداد 1396

تبلیغات

پارس ایرانیک جهت سفارش تبلیغات با ایمیل زیر در ارتباط باشید
mohsen_msl@yahoo.com

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر